فقر از ثروت قدیمی‌تر است – مصاحبه‌ امیر کوستوریتسا با دیه‌گو مارادونا

 چند سال پیش بود که امیر كوستوریتسا تصمیم گرفت به سراغ دیه‌گو مارادونا برود و مستندی درباره او بسازد. کار او بسیار طولانی شد و مجبور شد در بین این کار یک فیلم داستانی هم بسازد، فیلمی با نام «وصیت» با عنوان بین‌المللی «به من قول بده» که در جشنواره‌ی کن سه سال پیش به نمایش درآمد. فوتبال در فیلم‌های کوستوریتسا نقش ویژه‌ای داشته و به نوعی محمل تحقق بخشیدن آرزوها بوده است؛ دوستداران کوستوریتسا خوب بیاد دارند که در سکانس آغازین «گربه سیاه، گربه سفید» پدرِ تنهایی که مشغول قماربازی با خودش است پس از پیرزوی در قمار با خود، با مشت‌های گره کرده از روی ننوی پارچه‌ای به آسمان می‌پرد و فریاد می‌کشد «مارادونا»! یکی از بهترین سکانس‌های فوتبالی سینما را هم خود كوستوریتسا در فیلم «زندگی معجزه است» ساخته، آنجا که همه‌ی روابط پیچیده و ریاکارانه‌ی جامعه‌ی فاسد در زمین فوتبال رخ نشان می‌دهند. کمتر کسی می‌داند که کوستوریتسا خودش فوتبالیست بوده و حتی در تیم جوانان سارایوو بازی كرده است. اما خودش اعتراف کرده که هیچ‌وقت تكخال بازی نبوده است. او فوتبالیست‌های امروز را به پیت‌بول (نوعی سگ آمریكایی كوچك از نژا د تریر) تشبیه می‌كند و آنها را برای ماشین فوتبال كوچك می‌داند. در چشم او مارادونا شخصیتی است كه نهایت فردگرایی در فوتبال را رقم زد . مارادونا برای او بهترین معمار بازی فوتبال و یادآور دورانی است كه فوتبال ریشه در احساس داشت؛ فوتبالی كه تجسم حقیقت در قالب بازی بود. این مصاحبه در مجله پولیتیكا شماره ژانویه 2006 چاپ شده است، هنگام مصاحبه هر دو رهسپار بوینس آیرس بودند تا در راهپیمایی ضدبوش، در تاریخ چهارم جولای 2005 ، شركت كنند. به قول كوستوریتسا فضا مملو از روحیه همبستگی‌ای است كه از دهه 70 به این سو فراموش شده است و این، هر دو را سرمست كرده است.

کوستوریتسا: دیه‌گو مارادونا مردی است كه در بازی آرژانتین و انگلستان در سال 85 ، حین آن دریبل تاریخی سنگینی بار همه تحقیر‌های جهان را با گوشت و پوستش لمس كرد. در آن لحظه هفت بازیكن را پشت سر گذاشت و آن بازیكن‌ها جُور همه آن مردم بیچاره‌ای را كشیدند كه سالیان سال، منتظر گرفتن اتنقام بودند.  برای من، مارادونا در آن چند دقیقه مارگارت تاچر، رونالد ریگان، بریتانیای كبیر، ملكه مادر، پرنس چارلز، پاپ ژان پل دوم و چون فوتبال بازی تخیل است، جورج بوش پدر و پسر را دریبل كرد!

برای مارادونا همین بس بود .بعد از پل برایتنر، بازیكن شاخص آلمان كه در دوران رمانتیك دهه 70  به “فوتبالیست متعهد” ملقب بود هیچ فوتبالیست دیگری از فقرا طرفداری نکرد. شاید بعضی از مردم فكر كنند كه فوتبالیست‌ها خنگند، در واقع همه اینطور فكر می‌كنند، ولی من موافق [این حرف] نیستم، چون اگر فوتبالیست‌ها باهوش نبودند پس چطور می‌توانند میلیون‌ها دلار را حواله حساب‌های بانكیشان كنند. بله، صد در صد! آنها تحصیلكرده نیستند… ما سوار قطاری شده‌ایم که به طرف ماردل‌پلاتا می‌رود برای راهپیمایی علیه بوش؛ و مارادونا هم در همین قطار است. من فهمیدم كه پل برایتنر تنها نیست و دهه 70  برای همیشه از دست نرفته است. در این قطار جایی برای خنگ‌بازی نداریم، اوضاع كلاً برعكس است.

مارادونا: می‌دانی، من یاد گرفته‌ام توی تاریكی فوتبال بازی كنم. پشت خانه ما استادیوم یك تیم دسته چهارمی بود. کل روز را دنبال توپ می‌دویدم و تازه وقتی بقیه بچه‌ها می‌رفتند خانه، من می‌ماندم و دو ساعت توی تاریكی بازی می‌كردم. توی آن تاریكی که چشم چشم را نمی‌دید نگاهم فقط به دوتا دیرک دروازه بود، تور را پیدا می‌كردم و شوت می‌کردم به طرف دروازه.10 سال بعد که اولین قراردادم را با «آرژانتینو جونیورز» بستم، فهمیدم شوت‌هایم توی تاریكی خیلی دقیق بوده‌اند!

کوستوریتسا: تو در فاولفیوریتو به دنیا آمدی؛ فقیرترین بخش بوینس‌آیرس. باید ازت بپرسم پیش خودت چه فكری می‌كردی که هیچوقت آن مردم را فراموش نكردی و همیشه در كنارشان ماندی.

مارادونا: مردم فقیر هیچ‌وقت به تو خیانت نمیكنند، بیشتر دوستان من كه یكی از آنها هم كوپولا، مدیر برنامه‌های من است، پول‌هایم را از من دزدیدند. ولی دوستان هم‌محلی من در فیوریتو همانطوری ماندند. آنجا واقعا جای فقیری است. شاید امروز آسفالت خیابان‌ها بیشتر شده باشد، ولی فقر در همان اندازه ای كه قبلا بوده مانده است.  سیاستمدارها و آن‌هایی كه به حكومت نزدیكترند پولدار و پولدارتر می‌شوند. من حتی شانسش را هم داشته‌ام كه یكی از آن‌ها بشوم، ولی نپذیرفتم و گفتم نه. دلیلش هم این بود كه مجبور می‌شدم از فقرا بدزدم. فقط یكبار در زندگی‌ام با آدم‌هایی كه در حیات سیاسی آرژانتین دخالت داشتند صحبت كردم و به آنها همه آن چیزهایی را گفتم كه نمی‌خواستند بشنوند.

کوستوریتسا: بونو واكس و باب گلدوف به اندازه تو مشهور نیستند، ولی آنها از محبوبیتشان به خوبی برای كارهای بشر دوستانه و ترویج آنها استفاده می‌كنند. تو هیچ‌وقت چنین كاری نكردی.

مارادونا: پول فقط وقت شما را می‌گیرد، همین و بس! شما باید به جای پول، کمی شرف، غرور و سلامتی‌تان را ذخیره كنید. خب، من الان 44 سالم تمام شده و این واقعیت را می‌دانم كه فقر در حال پیشرفت است. من فرق آدم‌هایی که همه چیز دارند و آدم‌هایی که هیچ چیز ندارند را می‌بینم. این فقط مشكل آرژانتین، ونزوئلا، برزیل یا كوبا نیست. آمریكایی‌ها مغز ما را شست‌وشو داده‌اند. ببین با ما در دهه 70 چه كردند. آن طوری كه می‌خواستند ما را دست‌آموز خودشان كردند، البته منظورم به شكل استعاری است… آنها در آرژانتین رژیم نظامی گذاشتند، 30هزار نفر كشته شدند، بعد هم رفتند سراغ شیلی، نیكاراگوئه و گواتمالا. اول به تو ضربه می‌زنند، بعد تو را به حال خودت رها می‌كنند تا زجر بكشی، بعد با كلی اعتبارات و پول برمی‌گردند، تو برایشان با سگ فرقی نمی‌كنی و مثل سگ باید زندگی ‌كنی، ولی دیگر از این خبرها نیست و آن‌ها هم دیگر حق چنین سیاستی را ندارند. بعد از همه دخالت‌های نظامی و حمایت از رژیم‌های فاشیستی در آمریكای لاتین، ما در نهایت متحد شدیم. آرژانتین، برزیل و ونزوئلا؛ ما باز باهم یكصدا شده‌ایم تا با صدای بلند و رسا جلوی رویشان بگوییم كه در مورد بوش قاتل چه فكری می‌كنیم. ولی امیر، من نمی‌دانم كه چرا این چیزها را به تو می‌گویم، تو هم كه خودت این‌ها را درك می‌كنی، خودت با ما هستی، نه؟ احساس خودت چیست؟

کوستوریتسا: من مثل چارلی چاپلین شده‌ام در آن صحنه‌ای كه داشت در خیابان حركت می‌كرد و یك نفر پرچمی را به دست او داد! بگذار درباره روابط درون آمریكای جنوبی صحبت كنیم. اگر درست فهمیده باشم، آنها مغزتان را شست‌و‌شو دادند، درست مثل همان كاری كه در قرارداد نفت كردند. آنها به مكزیك پول دادند و 30هزار نفر را استخدام كردند. بعضی از مكزیكی‌ها حقوق خوبی می‌گرفتند، ولی پول توی جیب كشور دیگری رفت، نه مكزیك…

مارادونا: بله، درست است! در مكزیك همه واقعاً فقیرند، به جز آن 30هزار كارمند. سیاستمداران آمریكایی تمام دنیا این كار را كردند و این داستان همیشه همینطور بوده است. آن‌ها سودشان را می‌برند و تو را به امان خدا ول می‌كنند.

کوستوریتسا: خب ما در مقابل آن چه كار می‌توانیم بكنیم. از زمان فارائوس و امپراتوری روم اوضاع به همین روال بوده است؟

مارادونا: چه كار؟ عوض كردن چیزها كار سختی است، ولی مساله مهم این است كه ما می‌توانیم درباره آنها صحبت كنیم! متاسفانه، پاپ نمی‌خواهد درباره این مشكل صحبت كند، حتی اگر صحبت می‌كرد هم …  فقط یك چیز در ذهن او می‌گذرد: چطور واتیكان را حفظ كند، درست مثل آمریكایی‌ها. واتیكان امپراتوری خیلی قوی و ثروتمندی است. ژان پل دوم هیچوقت در آفریقا نبوده و هیچوقت هم آنجا نرفته تا بر زمین خشک سجده کند تا بچه‌های گرسنه را سیر كند، او در آرژانتین هم نبوده است، ولی او 150میلیون دلار برای تبلیغ اقلام پیشگیرانه جنسی گرفت؛ یك آژانس این پول را برای مصارف تبلیغی به او داد، ولی پاپ اعتقادی به اقلام پیشگیرانه نداشت! برای همین او پول را بر داشت و البته هیچكس هم صدایش را درنیاورد قضیه در اسناد واتیكان موجود است و هیچكس اشاره هم نكرده كه چطور پاپ قید آفریقا را زد. محال است باور كنيد … ولی بعد از فروپاشی دیوار برلین جمعیت مردم فقیر 9 برابر شده است.

کوستوریتسا: ما داریم به ماردل‌پلاتا می‌رسیم و الان معترضان در اين قطار در خوابند، یك‌جور همبستگی فراموش شده فضا را پركرده است. درست مثل  فیلم‌های دهه 70، آنجايي‌كه شخصیت‌ها تقدیرشان را انتخاب می‌كردند. من اعتقاد دارم كه هر كلمه مارادونا دغدغه و فهمی را از جهان امروز بیان می‌كند. یك روزی او مثل خدا بود، درست مثل اسطوره گیلگمش. همان داستان حماسی نابود شدن خدایی كه از گل ساخته شده بود. از زمانی كه او گل سرسبد همه جادوگران فوتبال بود، تا زمانی‌كه «هوا را از او گرفتند». گوشه‌ای چسبیده بود و نمی‌توانست نفس بكشد، جایی را برای رفتن نداشت. او حتي از پاپ هم معروف‌تر بود. در اوج، در آن بالای بالا، به اندازه كافی هوا نداشت و هیچ‌كس هم به او نگفت این‌جور اوج گرفتن اصلاً به صلاحش نیست! شروع به مصرف كوكائین كرد، همان‌جور كه «گیلگمش» ـ خدای گلی ـ زمین خورد. بعد شروع كرد به كشتن خودش، مثل آن مردی كه در تبلیغات اسپاگتی ظاهر می‌شود: آن گاچوی چاق. حتی در آن لحظات هم او سعی كرد به فضایی برگردد كه هوای كافی برای او داشته باشد. او می‌خواست معمولی باشد. و این باعث شد كه او برای چهار دقیقه از نظر پزشكی در وضعیت مرگ قرار بگیرد، ولی مرد رویاها برگشته و من روی یك صندلی در كنارش شاهد این برگشتن هستم. خیلی خوش‌شانسم، چون من هم جزوی از بهبودی او هستم، همه قید او را زدند، الا خانواده‌اش و فیدل كاسترو. وقتی بیمارستان بوینس‌آیرس درهایش را به روی او بست، فیدل او را با آغوش باز پذیرفت. مردم فكر می‌كردند كه او هیچ‌وقت نمی‌تواند بدون موادمخدر ادامه دهد، چون او نمی‌تواند زیر بار افتخار تاب بیاورد. ولی فقط این دلیل نبود! از روی زندگینامه‌اش متوجه می‌شوید كه او هیچ‌وقت نمی‌توانسته از خودش مواظبت كند و در یك لحظه او نمی‌فهمد كه چطور باید خودش را اداره كند. وقتی كه او حرفه‌ای ‌شد، ریورپلاته به او پول زیادی پیشنهاد می‌كند، او رد می‌كند و به بوكاجونیورز می‌رود. وقتی بعضی از حامیانش سعی می‌كنند از او حق‌السكوت بگیرند، او با آنها می‌جنگد، وقتی مربیش به او دروغ می‌گوید، او رختكن استادیوم را درب و داغان می‌كند. او هیچ‌وقت واقعاً اعتقاد نداشت كه پول فقط وقت تلف كردن می‌آورد.

مارادونا: یادم می‌آید پدرم به اندازه شكم هشت تا بچه‌اش در نمی‌آورد، موقعی كه از سر كار برمی‌گشت ما ساكت منتظرش می‌ماندیم، چون هیچ غذایی برای خوردن نداشتیم. این را كسی نمی‌تواند بفهمد، مخصوصاً آن‌هایی كه هیچ‌وقت گرسنه نبوده‌اند. خواهرم بایستی كمتر غذا می‌خورد تا برای من شام ذخیره كند. در آ ن‌جور شرایط، در شما عشق و هم‌دلی و مسوولیت پرورش پیدا می‌كند. خاطرات دوران بچگی را من به سادگی فراموش نمی‌كنم. مادرم خودش را به دل‌درد می‌زد تا برای بچه‌هایش غذا ذخیره كند و هی پشت سر هم داخل دیگ‌ها را نگاه می‌كرد تا مطمئن شود كه دیگر هیچ غذایی نمانده است. برادر من! این فقر است! بله، این فقر است كه باعث مي‌شود مادرت برای سیركردن تو فیلم بازی می‌كند. هر كسی می‌تواند بگوید كه این یك داستان علمی-تخیلی است، ولی امیر، برادر من! این زندگی واقعی است و من حقیقتش را به تو گفتم.

کوستوریتسا: بله، این فقر است و بسیار هم ناراحت‌كننده است.  بعضی از مردم خیلی زود  آن را فراموش می‌كنند ولي تو! چطور تو این احساس را هنوز از زمان بچگی‌ات داری؟

مارادونا: من فراموش نكردم. نمی‌توانم فراموش كنم!  فقر از ثروت قدیمی‌تر است! پدر من همیشه در بازارهای كوانتا كار می‌كرد و كیف‌های سنگین را جا‌به‌جا می‌كرد، حتی وقتی كه پیر شد. وقتی برمی‌گشت خانه، مادرم همیشه روی گردن و پشت پدرم یخ می‌گذاشت، تا دردش را آرام كند. ما بچه‌ها همیشه دوره‌اش می‌كردیم و این قضیه یك‌جور آیین بود كه نمی‌تواند از یادم برود…

ما هیچ‌وقت جشن تولد نمی‌گرفتیم، ما هیچ‌وقت برای این كارها پول نداشتیم. رفقا و فك و فامیل یك بوسه به تو هدیه می‌دادند كه این بوسه بزرگ‌ترین كادوی تو بود. من می‌توانم ساعت‌ها درباره بورژوازی و فقر صحبت كنم. من هیچ‌وقت تفاوتی بین آنها قائل نشدم، ولی کک  آن‌هایی كه پول‌دار شده‌اند نمی‌گزد، شك ندارم. مردم سازش می‌كنند تا به سیاستمدارها نزدیك شوند و سیاستمدارها هم وقتی به خدمات آنها نیاز دارند، ازشان كار می‌كشند. اگر در این بازی هم نگنجی دیگر دیوانه‌ای و بله! من دیوانه‌ام! من ترجیح می‌دهم كه دیوانه باشم و چیزی را بگیرم كه مستحقش هستم. می‌دانی امیر، من برای چهار دقیقه مرده بودم و الان می‌فهمم كه زندگی یعنی چه…

کوستوریتسا: از زمان «اتیوپی و لایو اید« باب گلدوف پول‌دارتر از قبل شده است . بونو تمام دنیا را می‌گردد و رئیس جمهورهای جهان را قانع می‌كند تا بدهی‌های كشورهای فقیر آفریقایی را ببخشند. حتی با بوش نهار می‌خورد.

مارادونا: من یك چیز را می‌دانم و آن هم این است كه هیچ‌وقت شجاعتش را پیدا نمی‌كنم كه با جورج بوش نهار بخورم…

کوستوریتسا: چرا؟

مارادونا: موقع نهار خوردن با یك جنایتكار جهانی ا حساس راحتی نمی‌كنم.

کوستوریتسا: ماركز یك چیزی به من گفت و آن هم این بود كه ما  می‌شود چیزهای زیادی را به فیدل نسبت داد، ولی با همه این حرف‌ها او محافظ میراث فرهنگ اسپانیول در آمریكای لاتین است.

مارادونا: بله، این درست است ولی آرژانتین الان جزئی از آمریكا شده است. آرژانتینی‌ها همه آن چیزهایی را كه داشتند به یانكی‌ها فروخته‌اند، مثل قسمت‌های جنوبی آرژانتین؛ یك منطقه تمیز و حاصلخیز. پس، همه آن چیزهایی را كه فیدل برایش می‌جنگید ما عملاً از دست داده‌ایم! با این پول‌ها، ما هم یكی دیگر از بخش‌های استعماری آمریكا شده‌ایم و آن‌ها همچنان در سرتاسر دنیا بزرگ‌تر و پیشرفته‌تر می‌شوند.

کوستوریتسا: چطور با فیدل ملاقات كردی؟

مارادونا: سال 1987 ، من دو جایزه بردم. یكی در كوبا و یكی در آمریكا. به آمریكایی‌ها گفتم «ارزونی خودتون» و رفتم كوبا. با فیدل ملاقات كردم، باهم پنج ساعت درباره چه‌ گوارا و آرژانتین صحبت كردیم، البته به عنوان یك جوان چیزهای زیادی درباره چه گوارا، فیدل و انقلاب خوانده بودم… حس می‌كردم عاشق فیدل هستم! به نظر من، او مثل شیری است كه برای حفظ قلمرواش می‌جنگد. او تنها سیاستمداری است كه اگر بتوانیم او را سیاستمدار بنامیم، تمام هم و غمش را نگذاشته است برای دزدیدن از فقرا؛ این همان كاری است كه آمریكایی‌ها انجام می‌دهند.

منبع: پولیتیكا؛ ژانویه 2

“Poverty is older than richness“. Interview-conversation between Diego Maradona and Emir Kusturica in Serbian newspaper Politika, january 2006

تصوير تير دروازه در دل تاريكي – نسخه پی دی اف

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s