کنعان، ماجرا شد – درباره‌ی «کنعان» ساخته‌ی مانی حقیقی

کنعان، ماجرا شد، به همین سادگی. شنیده‌ها چیز دیگری می‌گفتند وقتی به تماشای فیلم مانی حقیقی نشستم؛ می‌گفتند فیلسوف فیلمی ساخته برای تثبیت در بدنه‌ی سینمای ایران، می‌گفتند خوب در نیامده، روز قبل از تماشای فیلم هم، تماشاگرانی را دیده بودم که ناامید از سینما بیرون می‌آمدند و ناسزا می‌گفتند. اما فیلم شروع شد و هر لحظه که می‌گذشت بیشتر و بیشتر حیران می‌شدم، تنم گرمتر و گرمتر می‌شد، مات و متحیر سالن را ترک کردم. نظر دوستان نزدیک‌تر و منقدین هم‌رإی را جویا شدم. بله حیرانی عمومیت داشت.

آن شب یاد حکایتی از تاریخ سینما افتادم. وقتی که «ماجرا» برای اولین بار در جشنواره‌ی فیلم کن به نمایش درمی‌آمد تماشاچیان از نیمه‌های فیلم و با سررسیدن نماهای طولانی‌تر و اکستریم ‌لانگ‌شات‌های فیلم فریاد ”کات، کات“ سردادند. چنان‌که آنتونیونی و مونیکا ویتی هم مجبور شدند از سینما بگریزند. فردای آن روز بیانیه‌ای در بین فیلم‌سازان و اهل سینما دست به دست می‌گشت که حاوی اعتراضی صریح به مخاطبان و تماشاگران آن سئانس بود، نتیجه این شد که فیلم یک بار دیگر پخش شد و هیئت داوران جایزه‌ی ویژه‌ای را «به خاطر زیبایی تصاویرش و به خاطر جستجو برای آفریدن زبان جدید سینمایی» به فیلم داد و دو سال بعد هم فیلم در رده‌بندی بهترین‌های تاریخ سینما، پس از «همشهری کین» دوم شد. زلزله‌ای که «ماجرا» به راه انداخت همه‌ی شئون سینما را درنوردید و سینمایی اصالتاً مدرنیستی آفرید که زبانی فاخر و بس ادیبانه برای تکلم سینمایی شد. هر چند هنوز هم بسیاری سینما را جز به زبان محاوره‌اش که همان قالب هالیوودی باشد نمی‌آموزند ـ ناگفته نماند که فیلم‌های مطرح این چند سال اخیر هالیوود، همان زبان را هم دستخوش دگردیسی کرده‌اند ـ  اما گویش «ماجرا»یی هم‌چنان زنده است و در غنا و اصالت آن تردیدی نمی‌شود.

 «کنعان» هم در سطوحی به راه «ماجرا» می‌رود و آتشی می‌شود گداخته زیر خاکستر؛ از قصه‌ای که زبانش کاملاً روزآمد است و بیش از آن‌که داستان باشد ماجراست، و این را از آبشخور ادبی‌اش دارد که همان نوول آلیس مونرو است؛ نویسنده‌ای که در ایران فقط دو اثر از او ترجمه شده و می‌شود گفت ناشناخته است، از واپسین سنت‌های ادبیات آمریکایی، با سبکی یکسره نوپدید، پر از روابط درونی و لفافه‌ در پرداخت. از همان ـ بازهم ـ سفری که زوج فیلم می‌روند و کارگردان عامدانه در آن درنگ می‌کند تا هم ما و هم شخصیت‌هایش را زیر سیطره‌ی  زمان نشان دهد و تن را تخته‌بند زمان کند. از نمای درخشان ویراژ دادن ترانه‌ی علیدوستی (با آن بازی منکوب کننده‌) برای یافتن جای پارک، که دوربین و بیننده‌ را که به جای ناظر ـ در صندلی شاگرد ـ نشسته با سردرگمی شخصیت اصلی‌اش و محبس اطراف او هم‌گام و همانند می‌کند. از شال‌گردنی که یادگار مادر مرحوم است و بایستی زخم خاطره بزند اما گاوی به ناگاه آن را تیمار خود می‌کند. از استادی از فرنگ برگشته و مدرن که هیولای تجدد ایرانی گره‌ی زشتی بر کراوات بدرنگش زده و او را به کار بساز و بفروشی ‌کشانده و پناهش را غذا دادن به سگ‌ها قرار داده است. از همه‌ی دستاویزهایی که در سفر شخصی مینا (ترانه‌ی علیدوستی) برای فرار از تصمیم‌گیری جلوی پای او می‌گذارد و یک به یک همه را از میدان به در می‌کند. از داستان فرعی خواهر مینا و علی که سطحی از ”تأمل در خود“ را برای این قصه‌ی به‌ظاهر بی‌کشمکش فراهم می‌آورد. از زمانبندی‌های بجا و دیرایی (مدت زمان) مینیاتوری برش‌ها که آگاهانه مجال تعمق را در حین تماشاگری فراهم می‌کند. از همه‌ی این‌ها بارقه‌های گرمابخشی به چشم می‌آید که زبانه‌هایش دل را قوت می‌بخشد و لب را به تحسین می‌گشاید.

 به همین سادگی، حکایت کار خودش را کرد، به هزار و یک دلیل گفته و ناگفته «کنعان» با ما همان کرد که توصیفش رفت. ما نیز در پاسخ و به رسم پیشکشی به تاریخ سینما گفتیم «کنعان»، «ماجرا»ی ما شده است؛ «کنعان» برگزیده‌ی ماست، با آن ماجراها خواهیم داشت.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s