گزارشی از آینده – درباره‌ی «ابنای بشر» ساخته‌ی آلفونسو کوارون

سینمای مکزیک، از بدو تأسیس خوشدلانه هم‌پیمان سینمای آمریکا بوده ، و برخلاف سایر نمونه‌های آمریکای لاتین، سینمای ملی مکزیک نیز با بیشترین تولید سالانه‌ی فیلم، به جز دوره‌هایی کوتاه و گذرا، از سینمای آمریکا تأسی می‌کرده است. البته از دل این دوره‌های گذرا، فیلم‌های بونوئل و پدیده‌ای به نام آلخاندرو خودوروفسکی بیرون آمد که غنایمی گران‌بها برای تاریخ سینما محسوب می‌شوند. اوایل دهه‌ی نود دوران افول این سینمای پرفراز و نشیب بود، با «مثل آب روی شکلات» آلفونزا آرائو و «کوچه‌ی مداک» خورخه فونس ـ براساس رمانی از نجیب محفوظ به همین نام و برنده‌ی حدود 50 جایزه‌ی بین‌المللی، که نمونه‌ی وطنی آن، «کافه ستاره» را دیده‌ایم ـ این سینما جانی تازه گرفت و نسل جدید کارگردانانی پا به عرصه گذاشتند که بر خلاف دورنمای ترسیمی ـ یا بهتر بگویم نسخه‌هایی از جنس ـ «سینمای سوم»، وارد همان سینمای پر زرق و برق هالیوود شدند و در مقام شاهانی جهان‌گستر، کران از قلمروی نویافته برداشتند. به مدد سه رفیق (3 Amigos) ـ یعنی آلخاندرو گونزالز ایناریتو، آلفونسو کوارون و گی‌یرمو دل‌تورو ـ مقام هالیوود تا مرتبه‌ای بالا رفت که به این زودی‌ها تصور ملوکی جدید برای آن یکسره باطل می‌نماید. آن‌ها تخیل رئالیسم جادویی را روی پرده آوردند و از توانمندی‌های هالیوود به بهترین نحو آثاری را خلق کردند که هر کدام تا سال‌ها الگوی فیلم‌سازان جهان خواهند شد؛ چه سبک ایناریتو، هنوز نیامده، آب در خوابگه مورچگان انداخته. «بابل» ، «هزارتوی پن» و «ابنای بشر» فیلم‌هایی نمونه‌ای از جنس تاریخ سینما هستند. فیلم کوارون، «ابنای بشر»، یک اقتباس آزاد از رمان پی.دی. جیمز با همین نام است. عنوان فیلم و کتاب، Children of Men ، تمثیلی از کتاب مقدس است که معمولاً در برگردان بسیاری از نسخ به فارسی به صورت «بنی‌آدم» (Son of Adam) آمده است و اشاره به آیه‌ی 3 از مزمور 90 ـ درج در کتاب مزامیر(زبور) با عنوان ”دعای موسی مرد خدا“ ـ دارد: « انسان را به غبار برمی‌گردانی و می‌گوئی ای ابنای بشر (بنی‌آدم) رجوع نمایید». ترفند‌هایی که فیلمنامه‌نویسان در اقتباس از کتاب به کار برده‌اند بسیار ممتاز است. فیلم در سال 2027 می‌گذرد و کتاب در سال 2017، هر دو به داستان ناباروری عمومی می‌پردازند که از سال‌ها قبل، گریبان بشر (در فیلم و مردان در کتاب) را گرفته است. در هر دو قهرمان تئو نام دارد؛ تئودور استاد دانشگاه آکسفورد در کتاب و تئولونیوس کارمند وزارت انرژی در فیلم. در هر دو جولیان عضوی از گروهی تروریست ـ «ماهی‌ها» در فیلم و «پنج ماهی» در کتاب ـ است و ضمناً در فیلم او همسر سابق تئو و رهبر تروریست‌هاست که کشته می‌شود، اما در کتاب او همسری به نام رالف دارد که رهبر نمادین گروه اوست و در اسارت به سر می‌برد. در هر دو، تئو فامیلی دواتمرد دارد که در کتاب حاکم ضاله‌ای است که با استفاده از افسردگی عمومی دموکراسی را به نفع دیکتاتوری برگردانده و دستگاه سیاسی را به شکلی خودکامه تغییر داده است؛ «زان» (که می‌توان آن را از نگاهی دیگر «خان» هم تلفظ کرد) خود را «مولا» (Warden) می‌نامد مقصود تروریست‌هاست، آن‌ها این‌جا هم تئو را می‌دزدند و در ملاقاتی مخفیانه به او می‌فهمانند که باید به عنوان مشاور «زان»، با او ملاقات کند و او را برای بازگرداندن امور به وضع سابق ترغیب کند. در اثنای آماده شدن تئو، ما با شرحی از تغییرات سیاسی ـ اجتماعی رو به رو می‌شویم که در انگلستان آن روز اتفاق افتاده است. شورای پنج نفره‌ای به نام «شورای انگلستان» حکومت را اداره می‌کنند که شوراهایی زیر مجموعه دارد و رئیس همه‌ی آن‌ها را «مولا» منصوب می‌کند. شاه هم‌چنان حضور دارد اما در بازداشتی خانگی است. گارد ویژه‌ای، متشکل از قسم‌خوردگان در برابر مولا ارتش ویژه‌ی او هستند. «پلیس مخفی دولت» بر اجرای قوانین شورا نظارت می‌کند. محدودیت سفر برای اعضای زیر 65 سال وجود دارد. در دادگاه‌ها از هر موکل یک قاضی و دو قاضی بخش دادرسی می‌کنند. کلیسای انگلستان شقه شده و اسقف اعظم جدید، زنی است که به وسیله‌‌ی مولا انتخاب شده است. آمار جرم و جنایت بسیار پایین و آمار خودکشی بسیار بالاست. سالخوردگان دوره‌هایی ویژه برای پایان دادن به عمر خود می‌بینند و زنان از آمیزش جنسی امتناع می‌کنند چون آن را دردناک می‌خوانند. در ملاقات تئو و زان که عملاً ملاقاتی با تمام شورای انگلستان است، زان به حرف‌های او شک می‌برد و پلیس مخفی دولت را به ملاقات با او می‌فرستد. کمی بعد جولیان او را از حامله بودن خود باخبر می‌کند و بعد پلیس مخفی ماشین تئو را می‌یابد و داستان وارد مرحله‌ی تعقیب و گریز می‌شود. در فیلم اما، دختری مهاجر به نام «کی» باردار است و ماهی‌ها می‌خواهند او را به کشتی «فردا» برسانند تا بچه و مادر توسط اعضای «پروژه‌ی انسانی» به مکانی امن منتقل شوند. در ادامه‌ی رمان، پسری زاده می‌شود و رالف که آگاه شده پدر واقعی بچه نیست جولیا و تئو را به زان لو می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد و او به سراغ آن‌دو می‌رود. زان و تئو به هم شلیک می‌کنند و تئو نگین تاجگذاری را از دست بی‌جان زان خارج می‌کند و رهبری شورای انگلستان ـ هر چند موقتی ـ بر عهده می‌گیرد. شورا به دیدار کودک می‌آیند و تئو کودک را تعمید می‌دهد. فیلم‌نامه‌نویسان فیلم را مانند رمان از همان روز مرگ جوانترین انسان روی کره‌ی زمین شروع می‌کنند، اما در ادامه جولیان را تبدیل به همسر سابق تئو می‌کنند که هر دو در جوانی فعال سیاسی بوده‌اند و طی یک راه‌پیمایی با هم آشنا شده‌اند ـ در فیلم و رمان کودک حاصل از ازدواج تئو کمی بعد مرده ـ جولیان مور در چند دقیقه‌ای که در فیلم در نقش جولیا حضور دارد خارق‌العاده ظاهر می‌شود. درگیری‌های سیاسی را نیز بسیار پررنگ‌تر از رمان می‌کنند و حتی جولیا را قربانی آن قرار می‌دهند. شخصیت جاسپر در رمان وجود خارجی ندارد، فراری‌ها وقتی به او می‌رسند که او مرده است، اما این‌جا جاسپر، با بازی حیرت‌انگیز مایکل کین، تمثیلی از بازگشت به آرمان‌گرایی های گذشته است. او یک کاریکاتوریست سابق و تازه هیپی است که در گوشه‌ای مخفی از همسر پیرش مواظبت می‌کند، سیمای او آشکارا یادآور جان لنون است و سکنات مایکل کین هم این حس را چند برابر می‌کند؛ صحنه‌ی کشته شدن او به دست ماهی‌ها را دوباره مجسم کنید. فامیل متنفذ تئو، در فیلم کسی است که می‌تواند برای او و کی، مجوز خروج تهیه کند. او مسئول حفظ و جمع‌آوری آثار هنری تاریخی است که با ورود به زندگی او ما وجهی دیگر از فاجعه را می‌بینیم؛ خانه‌ی او با گوئرنیکای پیکاسو و مجسمه‌ی داوود میکل‌آنژ مزین شده، اما پسرش به قدری روان‌رنجور است که بدون ابزار‌های الکترونیکی کارگذاشته در بدنش از زندگی عاجز است، گویی همه‌ی کوشش‌های پدر محتوم به فناست. کودک در هر دو نامشروع است اما ذکاوت فیلم‌نامه نویسان این‌جاست که مادر او یک خارجی است که بایستی مانند همه‌ی خارجی‌ها از کشور اخراج شود. در فیلم‌نامه سکانس مفصلی در بکسهیل می‌گذرد؛ جایی شبیه به اردوگاه آوارگان که آشوویتسی انگلیسی تصویر می‌شود. جهانی کوچک در گوشه‌ای از انگلستان که خارجی‌ها یا همان شهروندان نامطلوب، به سیاق قانون نورنبرگ، در آن سر می‌کنند تا نوبه‌ی اخراجشان سر برسد. مادر و تئو ـ که همراهی‌شان آشکارا یادآور انه‌اید و کمدی‌الهی است ـ در سفر خود از میان همه‌ی این مناظر می‌گذرند تا به کشتی «فردا» برسند، جایی که کودک منجی ابنای بشر خواهد شد، صحنه‌های پایانی فیلم، در میان بهت سربازان انگلیسی و انبوه مهاجران، آن دو را به تصویر می‌کشد که «امیدوار» بچه را به سوی قایق می‌برند، انگار منجی موعود همین کودک است که بر زمین آمده و موسیقی فیلم نیز با الحانی کلیسایی این باور را مجسم می‌کند. در میان فیلم‌هایی که به آینده‌ی نزدیک می‌پردازند و فضایی آخرالزمانی دارند «فارنهایت 451» تروفو و «زمانه‌ی گرگ» هانکه نمونه‌هایی مبرز هستند، اما پس از دیدن «ابنای بشر» ناچاریم آن را در صدر این نوع فیلم‌ها قرار دهیم. این گفتار را پی‌ خواهیم گرفت …

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s