یک داستان عاشقانه – درباره «خسرو شکیبایی»

  1. روانی چیه؟ روانی کدومه؟

 

خاطرات خسرو شکیبایی با تار و پود خاطرات زندگی من گره خورده است؛ کودکی 6-5 ساله که در صبح روزی پاییزی به همراه مادری معلم و شاگردان او، از طرف دبیرستان‌شان، برای دیدن فیلم، در شهرستانی فراموش‌شده‌، به سینمای فرسوده‌ی آن‌جا رفته و مات و مبهوت نور سفیدی است که از پرده‌ی بزرگ بر پرده‌ی جانش افتاده است: تصویر حمید هامون با تفنگی در دست که انتظار زنش را می‌کشد، قدم‌های او را می‌شمارد، «یک، دو، سه، … پله، …» و صحنه‌ی ترور نافرجام. از آن سکانس، با روایتی نیم‌بند، فقط همان تصویر عکس‌گونه‌ی شکیبایی در ذهنم مانده و حالا هم که بارها هامون را دیده‌ام، هنوز واضح‌ترین تصویرش در یادم، کهن‌ترین آن‌ها است. بعدها دانستم که در فیلم نیز مانند رویا، آن‌چه من به یاد می‌آورم و بازمی‌گویم به مراتب مهم‌تر از آن‌چیزی است که در رویا واقعاً به وقوع می‌پیوندد. اما آن رویا هر چه بوده، با کمی مبالغه و گوشه‌چشمی اغراق، شمردنم آموخت و موجبات بازشناسی شد. و حالا در مزاح با دوستان، از آن به عنوان «مرحله‌ی آیینه‌ای» یاد می‌کنم.١

در اوایل نوجوانی و سالها‌ی دوره‌ی راهنمایی، خسرو شکیبایی بازهم هلول کرد؛ در قامت «رضا»یی که دلت راضی می‌شد از «عاطفه» گفتن‌ها و «سبز» بودن‌هایش. من که شیدای قدیمی او بودم، قبله‌ی تازه‌ای یافته بودم دیوارهای اتاقم را پر کرده بودم از عکس‌های قد و نیم قد او که ساعت‌ها با حوصله از رنگین‌نامه‌ها بریده بودم، موهایی آشفته به سبک او بلند کرده بودم و در اتاق‌های منزل رژه می‌رفتم و بلند بلند «مادر من، مادر من» می‌خواندم. دیوانگی‌ها تازه شروع شده بود، بهار سال بعد با همکلاسی‌ها، در مسابقات دانش‌آموزی استانی حضور پیدا کردم و من که در حسرت عینکش می‌سوختم از یکی از دوستان عینکی نمره‌دار به امانت گرفتم و به چشم زدم، نتیجه آن شد که در پای کلاس درس و در گرمای بحث چرتی مفصل ‌زدم و لنترانی استاد و خنده‌ی دوستان مرا به هشیاری فرا خواند. بعدها دانستم که «ستاره»‌، روی پرده، نه فقط در حضور ماست که ما نیز در اوییم و این تمام آن چیزی است که ”حضور“ او می‌نامند.٢ همان سال، خیرانه‌سرانه برای اولین بار شال و کلاه کردم تا با همدستی پدر و دور از چشم مادر یک هفته‌ای به بهانه‌‌ی واهی ارتودنسی قید درس و مدرسه را بزنم و روانه‌ی تهران و «جشنواره‌ی فجر» شوم؛ در های و هوی آخرین دوره‌های پرشور جشنواره، صبح روزی سرد به خیل مشتاقان جشنواره در سینما آفریقا پیوستم تا پاسخ همه‌ی امیدهای آن دوره به «روانی» داریوش فرهنگ و از آن مهم‌تر «شکیبایی» را ببینم، صلات ظهر جمعیت به ولوله درآمد و همه چیز در هم ریخت. و من پسرکی نوجوان در میانه‌ی میدان زد و خوردها و بگیر و ببندها بودم که سراسیمه خودش را پشت میز یک ساندویچ‌فروشی پنهان کرده و هاج و واج مانده از ضربه‌ی کمربندی که میلی‌متریْ زانوی پشت‌سری او را در صف نواخته است. صف متفرق نشد و آن سئانس گذشت تا همه مصمم به انتظار 7 شب و سئانس دیگر بایستند، 7 گذشت و 8 شب آمد و نصیب من همان شد که ظهر بود. پدر نیز به کمک آمد اما با یک ساعتی تآخیر فیلم شروع شده بود و امیدها بی فروغ. پدر بنا را به صحبت به مسئولین جلوی در سینما گذاشت تا پسر گریانش را به سینما راه دهند، در کشاکش اصرار و انکار‌ها، در یک چشم بر هم زدن، دست پدر محکم من را از روزنه‌ای به درگاه سینما انداخت و من بی فوت وقت خودم را به سالن رساندم. سالن پر بود و منی که تا اینجا آمده بودم همانجا کنار در، پشت به دیوار روی زمین کز کردم. بعد از سال‌ها بار دیگر همان نوری را می‌دیدم که نقش جان شده بود و من را شیدای خود، و حالا دیگر سینما، کرده بود، چه در تمام این سال‌ها آن سینمای کوچک‌مان خالی از رونق شده بود و کمتر فیلمی گذارش به آن‌جا می‌افتاد؛ دیگر مجله و نوار ویدیو و چند کاست و کتاب همه‌ی ته‌مانده‌ی آن‌ عاشقیت‌های آتشین بود و من و یگانه شریک دیوانگی‌های سینمایی‌ام ـ پسرخاله‌ای که برادری بزرگتر است و همان چیزها نیز به فضل او می‌رسید ـ بعد از تماشای «روانی»، یک جمله را مکرر ورد زبان کردیم: «روانی چیه؟ روانی کدومه؟ تنهایی»

  1. چرا گلوله؟ چرا چاقو نه؟  

 

12 سال بعد در بعد از ظهری پاییزی به قصد رساندن شال‌گردن دوستی که ظهر آن روز را میهمان من در محل کار بود به خانه‌ی هنرمندان رفتم، چرخ روزگار چرخیده بود و حالا دیگر من هم در گوشه‌ای کوچک از این خاندان بزرگ سینما جای داشتم؛ بزرگداشت پوراحمد برگزار می‌شد و من نیز به دعوت آن دوست نشستم و تماشاگر شدم. آمدند و رفتند تا نوبه‌ی «شکیبایی» رسید؛ باورم نمی‌شد، روبرویم بود، خاطرات او و فیلم‌هایش در ذهنم اکرانی دوباره شد؛ ستاره‌ای که با هامون شناخته بودم و در «خانه سبز» و «خواهران غریب» و چند فیلم دیگر برایم هیبتی را خلق کرده بود که معنایی جدا از آن فیلم‌ها نداشت: شخصیت‌های که هرچه بودند به رسم بزرگان سینما خود او می‌شدند، واژگانی که زیر و بم‌شان در سلاست و چیرگی او با طنین صدای جِردارش حیات می‌یافتند و  صحنه‌هایی که با دست‌ها و موهای لخت و آشفته‌ی او شورانگیز می‌‌نمودند. اما آنجا، همانجا، فقط چند کلمه‌، نصفه و نیمه گفت و رفت و من غگمنانه حسرت روزهایی را خوردم که او در اوج بود، شنیدم که به سختی مریض است و اندوهی جانکاه درونم را فرا گرفت، اما چه سود که طبع آتشین و شیدایی من هم با گذر روزها سردی کرده بود و دیگر حتی پیگیر ستاره‌ی محبوبش نمی‌شد. گذشت و او درگذشت، باورم نمی‌شد که بایستی به تشییع‌جنازه‌ی او بروم، در تمام آن شب سخت در فکر بودم که آیا می‌خواهم برایش چیزی بنویسم یا نه. یاد روزی افتادم که حین تماشای فیلم «رییس»، زیر نگاه خجول کیمیایی‌دوستان و بمباران خنده‌های حاضرین به سبب دیالوگ‌های عاشق‌کشِ استاد کهنه‌سوارْ شکیبایی باز هم آمد، نگاهی از بالای عینک به مریض در حال احتضارش انداخت و رو به او و خطاب به سینمای ایران گفت: «چرا گلوله؟ چرا چاقو نه؟» و چند لحظه‌ای همه را به عرش برد؛ ناخودآگاه یاد استنلی کاول افتادم و دستم به قلم چرخید: «برای عده‌ی اندکیْ استفاده از واژه‌ی «بازیگر» به جای واژه‌ی زیباتر و دقیق‌تر «ستاره» تعجب برانگیز است؛ ستاره‌ها را صرفاً بایستی نگاه کرد و در ورای این واقعیت،  آن‌ها و افعالشان است که ما و نگاشته‌هایمان را ملکوتی می‌کند»٣.


1 ـ مرحله‌ی آیینه‌ای در روانکاوی لاکانی مرحله‌ای است که در سنین بین 3 تا 5 سالگی برای کودک به وقوع می‌پیوندد و آن هنگامی است که مادر برای اولین بار کودک را رو به آیینه می‌گیرد و کودک از دیدن غریبه‌ای در آغوش مادر خود را می‌شناسد.

 ٢ – The World Viewed: Reflections On The Ontology Of Film. Stanley Cavell, P 28, Viking Compass Press, 1972

  ٣  – Ibid. P 29.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s