فلسفه‌ی فیلم به مثابه خلق مفاهیم – گفتاری از ژیل دلوز

ترجمه: بابک گرانفر

این گفتار٬ خلاصه‌‌ای است از سخنرانی ژیل دلوز در سال ۱۹۸۷ با عنوان «کنش خلاقانه چیست؟ » در مورد سینما

Persian Translation of ‘What is a Creative Act?’ via Deleuzecinema.com

فلسفه‌ی فیلم به مثابه خلق مفاهیم

داشتن ایده‌ای درباره‌ی فیلم

مایلم چند سؤال مطرح کنم. از شما و خودم می‌پرسم؛ تویی که کار سینمایی می‌‌کنی دقیقاً چه می‌کنی؟ منی که کار فلسفی می‌کنم یا خیال می‌کنم که کار فلسفی می‌کنم٬ دقیقاً چه می‌کنم؟

می‌توان این سؤالات را جور دیگری هم پرسید: یعنی چه که در سینما می‌گوییم یک ایده دارم؟ اگر کسی کار سینمایی بکند یا بخواهد بکند، «ایده داشتن» یعنی چه؟ وقتی کسی می‌گوید: «صبر کن، ایده‌ای دارم» چه اتفاقی می‌افتد؟ چون از یک طرف، هر کس به روشنی می‌داند که داشتن یک ایده اتفاقی است نادر٬ مثل یک جشن. بسیار غیر منتظره است. از طرف دیگر داشتن یک ایده چیزی عمومی نیست. عموماً افراد ایده‌ای ندارند. یک ایده ـ مثل همانی که صاحب ایده دارد ـ از قبل وقف این یا آن حوزه شده است. بعضی وقت‌ها ایده‌ای در نقاشی است، بعضی وقت‌ها در داستان، بعضی وقت‌ها ایده‌ای در فلسفه است، بعضی وقت‌ها در علم. قطع به یقین یک چیز نیست که بتواند همه‌ی آن‌ها را داشته باشد. ایده‌ها را باید به عنوان پتانسیل‌هایی در نظر گرفت که از پیش درگیر این یا آن حالت بیانی شده‌اند و از آن جدایی‌ناپذیرند، آن‌قدر که نتوان گفت «در کل» یک ایده‌ای دارم. بر اساس شگردهایی که من می‌شناسم، می‌توان ایده‌ای در یک حوزه‌ی معین داشت، ایده‌ای در سینما یا به بیان دقیق‌تر ایده‌ای در فلسفه.

در مورد چیزی ایده‌ای داشتن چیست؟

خب بازهم از اینجا شروع می‌کنم که من با فلسفه سر و کار دارم و شما با سینما. با این شرط، گفتن این قضیه آسان است که٬ حالا که فلسفه تدارک دیده تا درباره‌ی هر چیزی در کل تأمل کند، چرا سینما نه؟ مسخره است، فلسفه برای این ساخته نشده که روی هر چیزی به طور کلی تأمل کند. با تلقی فلسفه به عنوان قوه‌ی «تأمل بر» به نظر خیلی چیزها به آن مربوط می‌شوند در حالی که به واقع همه چیز از آن گرفته می‌شود. این قضیه به این خاطر است که هیچ کس فلسفه را برای تأمل کردن نیاز ندارد. فقط فیلم‌سازان یا منتقدان سینما، یا حتی آن‌هایی که سینما را دوست دارند، می‌توانند به شکلی موثر درباره‌ی سینما تأمل کنند. این افراد برای تأمل بر سینما نیازی به فلسفه ندارند. این ایده که ریاضیدانان برای تأمل بر ریاضیات به فلسفه نیاز داشته باشند مضحک است. اگر فلسفه می‌بایست به عنوان ابزاری برای تأمل بر سینما انجام وظیفه می‌کرد، ادامه‌ی حیاتش بی‌مورد بود. اگر فلسفه‌ای وجود دارد، به خاطر داشتن محتوای خاص خودش است.

محتوای فلسفه چیست؟

خیلی ساده است: فلسفه سامانی است درست به اندازه‌ی هر سامان دیگری خلاق و بدیع، و مستلزم خلق یا حتی ابداع مفاهیم.مفاهیم نیز حاضر و آماده در آسمان ننشسته‌اند تا فیلسوفی دست دراز کند و آن‌ها را به چنگ بیاورد. قطعاً آن‌ها همین‌طوری ساخته نشده‌اند. این طور نیست که کسی از در بیاید و بگوید: «ببین، می‌خواهم با فلان و بهمان یک مفهوم ابداع ‌کنم»، همان‌طور که نقاش نمی‌گوید: «ببین، می‌خواهم یک نقاشی مثل بیسار بکشم»، یا یک فیلم‌ساز: «ببین، می‌خواهم از فلان و بهمان یک فیلم دربیاورم!» باید یک ضرورتی در کار باشد، و بیشتر از هر جای دیگر در فلسفه، چرا که اگر نباشد به کل هیچ چیزی وجود ندارد. خالق٬ موجودی نیست که برای تفریح کار کند. خالق فقط کاری را می‌کند که حتماً نیاز به انجام ان است. با علم به این حقیقت، این نکته پابرجاست که این ضرورت ـ که اگر موجود باشد، چیز بسیار پیچیده‌ای خواهد بود ـ فیلسوف را (دست کم در حد دانش ناقابل من از مسائل مربوط به فیلسوف) وا می‌دارد تا به سمت ابداع برود، به سمت خلق مفاهیم و خودش را با «تأمل بر» چیزی، حتی سینما، درگیر نکند.

گفتم که من کار فلسفی می‌کنم، یعنی می‌کوشم مفاهیم را ابداع کنم. چطور است حالا از شما که کار سینمایی می‌‌کنید بپرسم: شما چه می‌کنید؟

آن‌چه شما ابداع می‌کنید مفاهیم نیستند ـ که جزو علایق شما باشند ـ  بلکه قالب‌های «حرکت/ دیرایی» هستند. اگر کسی قالب‌های حرکت/ دیرایی را سر هم کند احتمالاً  کاری سینمایی می‌‌کند. مسئله٬ کمک گرفتن از یک داستان یا ستیز با آن نیست. هر کسی داستانی دارد. فلسفه هم داستان خودش را دارد. سینما با قالب‌های حرکت/ دیرایی داستان می‌گوید.نقاشی قالب‌هایی ابداع می‌کند که یکسره متفاوتند. قالب‌هایی که نه از جنس قالب‌های مفاهیم‌اند و نه قالب‌های حرکت/ دیرایی، بلکه قالب‌های «خطوط/ رنگ‌ها» هستند. موسیقی هم قالب‌های دیگری ابداع می‌کند، که همان‌قدر خاص خودش هستند. علی‌رغم همه‌ی این‌ها، علم هم دست کمی در خلاقیت ندارد. من واقعاً تعارضی مابین علوم و هنرها نمی‌بینم.

اگر از یک دانشمند بپرسم چه می‌کند، پاسخش این است که دانشمند ابداع می‌کند. او کشف نمی‌کند ـ اکتشاف وجود دارد، ولی چیزی نیست که فعالیت علمی به این شکل را تعریف کند ـ اما به اندازه‌ی یک هنرمند خلق می‌کند. قضیه پیچیده نیست: دانشمند کسی است که تابعی را خلق یا ابداع می‌کند. و دانشمند تنها کسی است که این کار را می‌کند. دانشمندی از این دست هیچ کاری با مفاهیم ندارد. از یک طرف، یک چیز هست که فقط دانشمند می‌داند چگونه انجامش دهد: خلق و ابداع توابع. تابع چیست؟ به محض این‌که دو کل در یک تناظر محرز قرار گیرند یک تابع به وجود می‌آید. باور بنیادین ـ نه متأخر٬ بلکه قدمایی ـ در مورد علم، باور به کل است. یک کل کاری با مفاهیم ندارد. به محض این‌که شما کل‌ها را در نسبت با ثوابت قرار دهید، تابع را به دست می‌آورید و اینجاست که می‌توانید بگویید «من کار علمی می‌کنم».

اگر کسی با دیگری امکان صحبت کردن پیدا کند (فیلم‌ساز با دانشمند، دانشمند با فیلسوف یا بالعکس) این حرف زدن متناسب با ـ و یا تابعی از ـ فعالیت خلاقانه‌ی هر کدام از آن‌ها خواهد بود. صحبت کردن از خلاقیت شکل نمی‌گیرد (بر عکس، خلاقیت چیز بسیار منحصر به فردی است) بلکه این خلاقیت من است که  چیزی را برای گفتن به یک نفر پیدا می‌کنم. اگر همه‌ی این سامان‌هایی که فعالیت خلاقانه معرف‌شان است را به خط کردم٬ برای این بود که بگویم که حد مشترکی بین همه‌ی آن‌ها وجود دارد. حد مشترک همه‌ی این مجموعه‌ ابداعات (ابدعات توابع، ابداعات بلوک‌های حرکت/ دیرش، ابدعات مفاهیم) فضا ـ زمان است. اگر همه‌ی سامان‌ها به یکدیگر ربط پیدا کنند، [احتمالاً]‌ در سطح مربوط می‌شوند و هرگز خودشان به آن علم نمی‌یابند، اما انگار، از پیش، در هر سامان امر خلاقه‌ای جا افتاده، و این خود برسازنده‌ی فضا ـ زمان است.

یک مثال برای ایده‌ی سینماتوگرافیک گسستگی صدا و تصویر در سینمای متأخر هانس یورگن سیبربرگ، اشتراوب‌ها و مارگریت دوراس است که بهترین مورد‌های شناخته‌شده را می‌توانیم انتخاب کنیم. چه چیزی در آن‌ها مشترک است، و به چه معنایی این بی‌پیوندی سمع و بصر یک شایسته نامیدن به عنوان یک ایده‌ی سینمایی است؟ چرا چنین چیزی در تئاتر اتفاق نمی‌افتد؟ یا حداقل اگر افتاد یا تئاتر به ابزارهای آن دست  یافت، پس  بی‌ هیچ تردیدی می‌توان گفت که وامدار سینما بوده است. این امر به صرف خودش غلط نیست، اما کنش بی‌پیوندی میان صدا و تصویر، میان سمع و بصر، فقط از جنس ایده‌های سینماتوگرافیک است. باز هم می‌پرسم  «ایده داشتن» در سینما یعنی چه؟

[…]

سینما و فلسفه‌ی فیلم

حالا می‌توانیم برساخته‌شدن این تصویر ـ زمان در سینمای مدرن، و نشانه‌های جدیدی که تلویحاً بیان می‌کنند و دربرمی‌گیرند را خلاصه کنیم. امکان دگرگونی‌ بسیار است؛ از قطعات تقریباً درک‌ناشدنی گرفته تا انبوه‌ ترکیب‌های محتمل میان حرکت ـ تصویر و زمان ـ تصویر. نمی‌توان گفت که یکی از دیگری مهم‌تر است، چه رسد به زیباتر یا بنیادی‌تر. تنها می‌توان گفت حرکت ـ تصویر به ما زمان ـ تصویر نمی‌دهد. ضمناً چیزهای زیادی هم مربوط به آن می‌شود که آنها را هم به دست ما نمی‌دهد. از یک طرف، حرکت ـ تصویر٬ زمان را در فرم تجربی‌اش برمی‌سازد، جریان زمان: یک اکنون متوالی در رابطه‌ای عرضی با قبل و بعد، چنان که گذشته اکنونی پیشین است، و آینده اکنونی برای آمدن. تأمل ناکافی ما را به این نتیجه رهنمون می‌کند که تصویر سینماتوگرافیک ضرورتاً در اکنون می‌گذرد. اما این ایده‌ی حاضر آماده، که برای هر فهمی از سینما مصیبت‌بار است، کمتر تقصیر حرکت ـ تصویر است تا یک تأمل بیش از حد عجولانه. چرا که، از طرف دیگر، حرکت ـ تصویر یک تصور از زمان را بر فراز می‌برد که به واسطه‌ی مازاد یا فقدان ممتاز جلوه کرده است؛ بر فراز یا به زیر اکنون به مثابه یک توالی تجربی: در این مورد، زمان دیگر از طریق حرکت سنجیده نمی‌شود، بلکه خودش عدد یا اندازه‌ی حرکت است (بازنمایی متافیزیکی). این عدد در عوض دو وجه دارد، که در جلد اول دیدیم: کمینه‌ی یگانگی زمان است به مثابه وقفه‌ی حرکت یا تمامیت زمان است به مثابه بیشینه‌ی حرکت در جهان. امر مویین و امر والا. اما، از هر دو وجه، زمان به این سیاق فقط به مثابه بازنمایی غیرمستقیم بازشناخته می‌شود. زمان به مثابه توالی از حرکت ـ تصویر مشتق می‌شود یا از نماهای متوالی. اما زمان به مثابه یگانگی یا به مثابه تمامیت وابسته به مونتاژ است که هم‌چنان آن را باز هم به پس، به حرکت یا به توالی نماها مرتبط می‌کند. این دلیلی است بر این‌که چرا حرکت ـ زمان از بنیاد با بازنمایی غیرمستقیم زمان پیوند دارد، و عرضه‌ی مستقیمی از خود به ما نمی‌دهد، که به دیگر سخن، به ما یک تصویر ـ زمان نمی‌دهد. از این رو، تنها عرضه‌ی مستقیم، در موسیقی ظاهر می‌شود. اما در سینمای مدرن، به واسطه‌ی تضاد، تصویر ـ زمان نه دیگر تجربی است، نه متافیزیکی؛ «استعلایی» است به معنایی که کانت این واژه را به کار می‌برد: زمان از قید و بند رسته است و خود را در وضعیتی ناب عرضه می‌کند. تصویر ـ زمان بر غیاب حرکت دلالت نمی‌کند (حتی اگر اغلب مشتمل بر کمبود فزونی‌یافته‌اش باشد) اما بر وارونگی این وابستگی دلالت دارد؛ دیگر این زمان نیست که پیرو حرکت بود؛ بلکه این حرکت است که خود را پیرو زمان می‌کند. این دیگر آن زمان نیست که از حرکت، از عرف آن و از نابهنجاری‌های تصحیح‌شده‌اش٬ مشتق می‌شد. این حرکت دیگر کاذب است، هم‌چون آن حرکتی نابهنجار که حال به زمان وابستگی پیدا کرده است. تصویر ـ زمان مستقیم شده است، درست مثل زمان که وجوهی جدید را کشف کرده است، مثل حرکت که در ماهیتش نابهنجاری رسوخ کرده ـ و نه از روی تصادف ـ آن‌گونه که مونتاژ معنایی جدید به خود گرفته، و آن‌گونه که سینمای به اصطلاح مدرن پس از جنگ برساخته شد. هر چقدر هم که سینمای مدرن با سینمای کلاسیک رابطه‌ای نزدیک داشته باشد، باز هم این سئوال را می‌پرسد: چه نیروهای جدیدی وارد تصویر شده‌اند، و چه نشانه‌های جدیدی پرده را مورد هجوم قرار داده‌اند؟

[…]

  تصویر به اصطلاح کلاسیک را می‌بایست بر دو محور تصور می‌کردیم. این دو محور مختصات مغز بودند: از یک طرف، تصاویر بر اساس قوانین تداعی، تدوام، شباهت، تضاد، یا تخالف پیوند و گسترش می‌یافتند. و از طرف دیگر، تصاویر تداعی‌شده در یک کل به مثابه یک مفهوم درونی می‌شدند (یکپارچگی)، یا مدام در تصاویر بسط‌پذیر و قابل تداعی بیرونی‌می‌‌‌شدند (افتراق). این خود دلیلی شد بر این‌که کل بایستی گشوده و متغیر باقی بماند، به مثابه یک مجموعه از تصاویر که در عین حال همیشه از مجموعه‌ای بزرگ‌تر برگرفته می‌شد. این وجه دوگانه‌ی حرکت ـ‌ زمان بود، که خارج از میدان را تعریف می‌کرد…

تصاویر مدرن سلطه‌ی «نابسوده‌ها» یا برش‌های غیر منطقی را نیز به حضور پذیرفتند: مقصودم این است که برش دیگر بخشی از یک تصویر یا دیگری، و نیز یک فصل یا دیگری را شکل نمی‌داد که خود جدا می‌کرد و تقسیم می‌نمود. با این شرط٬‌ توالی یا سکانس تبدیل به یک سری می‌شود، به معنایی که حالا تحلیل کردیم. دیگر وقفه‌ها آزاد می‌شوند و شکاف‌ها تقلیل‌ناپذیر٬ آن‌ها دیگر بر پای خود می‌ایستند. اولین پیامدش این است که تصاویر دیگر به واسطه‌ی برش‌های منطقی پیوند نمی‌خورند، اما با برش‌های غیرمنطقی پیوندی مجدد می‌خورده‌اند. مجموعه‌ی آثار گدار را به عنوان یک مثال ارائه کردیم، اما نمونه‌های آن‌ را می‌توان همه‌جا یافت، به خصوص در رنه (لحظه‌ای در دوستت دارم دوستت دارم که همه چیز برمی‌گردد و دوباره از نظر می‌گذرد، یک برش نمونه‌ای از پیوند غیر منطقی است). از پیوند مجدد بایستی فهمید که پیوند دیگری نخواهد آمد و خودش را اضافه نخواهد کرد، بلکه یک حالتی از پیوند خاص و اصیل، یا به بیانی دقیق‌تر ربط و نسبتی خصوصی میان تصاویر پیوند زدایی‌شده ایجاد خواهد شد. دیگر هیچ زمینه‌ای برای صحبت کردن درباره‌ی یک رخداد یا قبض و بسط جدا از توانایی ساختن دنیایی خارجی ممکن نیست: ما دست کشیده‌ایم تا باور کنیم، و تصویر را از دنیای بیرونی بریده‌ایم. اما درونی‌سازی یا یکپارچگی خودآگاهی در یک کل٬ نیز کمتر از آن رو به زوال نرفته است: پیوند مجدد از خلال بسته‌بندی کردن حادث می‌شود، خواه مسئله‌ی برساختن یک سری در گدار باشد، یا دگرگونی‌ در پهنه‌ها در رنه (بسته‌بندی‌های مجدد پیوند یافته). این دلیلی است بر این‌که چرا، اندیشه در مقام قوه‌ای که همیشه موجود نبوده، از بیرون ضعیف‌تر متولد می‌شود تا از هر دنیای بیرونی، و در مقام قوه‌ای که تا به حال موجود نبوده، با یک درون، یک فکر نشدنی یا فکر ناشده به مقابله بر می‌خیزد، عمیق‌تر از هر دنیای درونی. در جایگاه دوم، دیگر هیچ حرکتی درونی‌سازی یا برونی‌سازی، یکپارچگی یا افتراق، نخواهد بود، بلکه یک مقابله بین خارج و داخل مستقل از فاصله، این اندیشه خارج از خودش و این نااندیشه در میان اندیشه است. این همان امر جمع‌ناشدنی در ولز، تصمیم‌ناپذیر در رنه، آشکارناشدنی در اشتراوب‌ها، ناممکن در مارگریت دوراس، غیرمنطقی در سیبربرگ است. مغز مختصات اقلیدسی‌اش را از دست داده است، و حالا نشانه‌هایی دیگر بیرون می‌فرستد. تصویر ـ زمان مستقیم٬ به شکلی موثر مثل نشانه‌های ذهنی برش غیرمنطقی بین تصاویر ناـ‌پیوسته ‌(اما همواره باز پیوسته)، و تماس مطلق مابین خارج و داخل تمامیت نیافته و نامتقارن است. ما به آسانی از یکی به دیگری حرکت می‌کنیم، چون که خارج و داخل دو کرانه‌ی برش غیر منطقی هستند، و به این دلیل آخر، دیگر بخشی از هر سکانس، خودش را به مثابه یک خارج خودآیین نمی‌نمایاند تا ضرورتاً از داخل خودش را پیدا کند.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s