مرگ آدمیرال اکبر – یک لحظه اتوبیوگرافیک

نویسنده این سطور متولد دهه شصت است. فیلم می‌سازد و درباره‌اش می‌نویسد، گاه گاه هم ناخنکی به فلسفه و سیاست می‌زند. در سال‌های خاتمی به عرصه آمده و هیچ تجربه زیسته‌ای از انقلاب ۵۷، کشتار۶۷، کوی دانشگاه ۷۸ ندارد الا به گواه  شنیده‌ها، مستندات و تحقیقات شخصی که آن‌هم احتمالاً در برابر تجربیات زیسته‌اش از سینما و تاریخ آن هیچ است. تنها نقطه عطف تاریخی را که خوب به یاد دارد سال ۸۸ و جنبش سبز آن است. پس به خوبی می‌داند که صلاحیت لازم را برای نوشتن در مورد تاریخ ایران احراز نمی‌کند. آنچه در ادامه می‌خوانید صرفاً‌ بازخوانی یک تجربه اتوبیوگرافیک است از نگاه یک آدم سینمایی.

SW-THE-FORCE-AWAKENS

۱. در بدو ورود به دانشگاه در اوایل دهه ۸۰  با حضور انبوه نیروهای میلیتاریستی و پارامیلیتاریستی در فضای عمومی روبرو شدم. طبیعتا با  دافعه بسیار از آن‌ها دوری جستم تا راه فعالیت‌های عمومی‌ام را (اعم از هنری، فرهنگی و سیاسی) در جایی دیگر بیابم. کم کم احساس کردم که امکان همزیستی با آن‌ها کمرنگ و کمرنگ‌ترمی‌شود. زندگی روزانه‌ام چیزی شده بود از جنس نبرد دائمی میان نیروهای خیر و شر در عالم جنگ ستارگان. خود را بی‌پناه و ناچار به مقاومت دربرابرشان دیدم؛ نبردی سهمگین و خانمانسوز که ائتلاف شورشیان  در برابر امپراطوری کهکشانی مقاومت می‌کنند تا «جمهوری» را احیا کنند. طبعاً قهرمانان و شخصیت‌های منفی زندگی‌ام نیز ما به ازایی در همان عالم  پیدا کردند. تا که در سال گذشته  خیزش نیرو اکران شد و همزمان در کشورم «برجام» به امضا رسید. انگار داشتم سطر به سطر زندگی را روی پرده می‌دیدم. شوربختم نه؟!

admiral-ackbar-xlarge

۲. هر هواداری در بین دلاوران و شجاعان عالم جنگ ستارگان و ائتلاف شورشیان‌اش محبوبی دارد؛ هان سولو، پرنسس لئا، مقاومت، جمهوری، میلنیوم فالکون و… در عالم واقع نیز نام‌آوران مقاومت در برابر سبعیت حاکم، برایم به همان نسبت محبوبانی دارند؛ جنبش سبز، موسوی، کروبی، اصلاحات، خاتمی و… قهرمانانی که بیرون از پرده سینما و در ایران امروز در نزدیکی‌های من زندگی می‌کنند و اغلب به مذاق نسل‌های قبلی و تجربه‌های زیسته‌شان خوش نمی‌آیند. چه هر کدامشان در جایی و مقطعی بدمن زندگی آن‌ها بوده‌اند. شاید حق داشته باشید اگر من و نسلم را شوربخت بنامید که اصلاح و مقاومت وطنی را با چنان اسطوره‌هایی همانند می‌کنیم. این جمهوری واقعی حاکم بر ما کجا و آن جمهوری خیالین حاکم بر پرده سینما کجا؟!

akbar-hashemi-rafsanjani-copy

۳. امروز اکبر هاشمی رفسنجانی مرد. مردی که کارنامه بلندبالایی در سیاست ایران دارد. واکنش‌هایی در موردش خواندم و شنیدم که آمیخته از عشق و نفرت بود. شرمنده‌ام که مهمترین تجربه زیسته‌ام ـ تأکید می‌کنم Erlebnis در برابر Erfahrung  ـ از حضور سیاسی او، همان نماز جمعه‌ای بود که در روزهای تباهیده سال ۸۸ شجاعانه در برابر سیل باتوم‌های سبعیت حاکم خواند. شرمنده‌ام که فقط او را از جایی به یاد دارم که ائتلافی را برای شکستن مهمترین تابوی چهل ساله‌ی فضای رسمی کشور شکل داد که مهمترین دستاوردش را در برجام و سالهای خاکستریش می‌بینم. احمق نیستم و خودم را به حماقت نمی‌زنم. گفتم که صلاحیتی برای نوشتن در مورد تاریخ ندارم.

نمی‌دانم چرا با شنیدن مرگش به یاد آدمیرال اکبر محبوبم افتادم؛ همان شخصیتی در عالم جنگ ستارگان که با چشمانی ماهی‌وار، پوستی به رنگ سالومون و کله‌ای گنبدی‌شکل از بازگشت جدای وارد این منظومه شد؛ همان موجود عجیبی که از تبار دوزیستان گونه مون کالاماری بود و تبدیل شد به مبرزترین فرمانده نظامی «مقاومت» در پیکار با ابرسلاح‌های نظم اول . شاید خیالاتی شدم چون نام کوچک اکبر واقعی، همان نام فامیل اکبر خیالین است و من زیاد، خیلی زیاد، فیلم می‌بینم. اما وقتی ناباورانه برای مرگ هاشمی اشک ریختم باور کردم که مرزهای واقعیت و خیال نیز فرو می‌ریزد. انگار آدمیرال اکبر مرده است.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s